تبليغاتX
اقیانوس اشک

هرکه در سینه دلی داشت به دلداری داد

                                         دل نفرین شده ی ماست که تنهاست هنوز

+ نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت 15:32 توسط مهران یوسفی |

نشاني از احساس كجاست؟!..    آهاي با شما هستم عابر كوچه بي كسي ها..

كسي در خانه تنهايي نيست در پي چه كسي به اين خلوت آمده اي؟

در پي يك اشك يا يك آه از ژرف هق هق احساس و مني مالامال از جدايي ها كه تویي چون من را مي كشد در اوج يك احساس ..

چه چيز فاصله بين من و رسيدن ها شد..فاصله بين من و رسيدن در يك نگاه خلاصه شد..

..و يك نفس از گرماي وجود عشق و جاني از جانان اي سرمستي وجود..

به مستي تو سرمستم و بر ساقي دل آشفته در پي رسيدن ها

آه رسيدن ها..چه رويايي در فكرم هست اين رسيدن ها..

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 15:54 توسط مهران یوسفی |

زندگي يعني بازي. سه ، دو ، يک … سوت داور............ بازي شروع شد!! دويدي ، دست و پا زدي ، غرق شدي ، دل شکستي ، عاشق شدي ، بي رحم شدي ، مهربان شدي… بچه بودي ، بزرگ شدي ، پير شدي سوت داور .............. بازي تمام شد !!... زندگي را باختي .

                                                              !  Game Over

دوستان نظر دهيد

 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 15:44 توسط مهران یوسفی |

وسیع باش و تنها ..

 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 15:28 توسط مهران یوسفی |

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است ...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 15:19 توسط مهران یوسفی |

... و آن وقت

حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رؤیای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

چه ادرکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم

تو را در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید

                                                                                                           سهراب سپهری

+ نوشته شده در جمعه 26 مهر1387ساعت 14:0 توسط مهران یوسفی |

.Image hosting by TinyPic

تكيه بر ديواركردم خاك بر پشتم نشست
دوستی با هر كه كردم عاقبت قلبم شكست
تكيه بر ديوار كردم خاك بر فرقم نشست
خاك بر فرقش نشيند آنكه يار از من گرفت

خبر از آشنايي نيست اينجا...زشعله ردپايي نيست اينجا

بيا اي دل بيا تا بار بنديم...براي عشق جائي نيست اينجا

زندگی سنگ شد و قلب مرا ساده شكست
...
بشكند دست قضا كه پر پروازمو بست

...
آه و نفرين به من اين بار اگر بر گردم
...
پشت پا بر تو زنم،بر تو و بر هر چه كه هست ...

+ نوشته شده در جمعه 26 مهر1387ساعت 13:14 توسط مهران یوسفی |

 

بزرگ ترين افسوس ادمي اين است كه

حس مي كند مي خواهد اما نمي تواند

و به ياد مي اورد زماني را كه مي توانست

اما نمي خواست.

+ نوشته شده در جمعه 26 مهر1387ساعت 13:5 توسط مهران یوسفی |

افسوس ...آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي مي کنيم ،

 آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم

و بعد...براي آنچه از دست رفته آه ه ه ه ه مي کشيم .

+ نوشته شده در جمعه 26 مهر1387ساعت 13:3 توسط مهران یوسفی |

بزرگي را گفتم زندگي چند بخش است :

 گفت 2 بخش است کودکي و پيري . گفتم : پس جواني چه شد .

 گفت : با عشق سوخت ... با بي وفايي ساخت ... با جدايي مرد.

+ نوشته شده در جمعه 26 مهر1387ساعت 12:58 توسط مهران یوسفی |

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غزق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

از دوستان و بازدید کنندگان این وب خواهشمند است نظر دهند .

+ نوشته شده در جمعه 26 مهر1387ساعت 12:53 توسط مهران یوسفی |


خداحافظ از اينجا که پر از غم خسته شذم ميخوام برم


قلبمو که دادم به تو ديگه بايد پس بگيرم


موندن هرگز خداحافظ


ديگه ميرم اگه يروز غم هاي دنيا بريزه تو قلب من


ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من


من ميرم ديگه ميرم خداحافظ ديگه رفتم


پايان ثانيه منم هر جايي ساعت ببينمت عقربه هاشو ميشکنم


حتي نشد واسه يبار من بدي هاتو خوب کنم


خورشيد و کشتم تا ديگه خودم به جاش غروب کنم


دل ميسوز ازم نخواه بيشتر از اين اثير اين قفس باشم


هيچي نمونده از دلم خاکستر دو آتيشم


ريزه ريزه دل ميسوزه خسته شدم


دلم گرفته اين روزا غم خونه کرده تو صدام


بارون غصه انگاري ميباره تو ترانه هام


عاشق بودم خسته شدم


خسته شدم ديگه ميرم گريه نکن


دل بيا بريم


از عشق ديگه نگيم

 
درد عشقي که کشيديم

 
جز خدا به کسي نگيم

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 19:6 توسط مهران یوسفی |

نبسته ام به كس دل نبسته كس به من دل

چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

 

ز من هر آنكه او دورچو دل به سينه نزديك

به من هر آنكه نزديك از او جدا جدا من

 

نه چشم دل به سويي نه باده در سبويي

كه تر كنم گلويي به ياد آشنا من

 

                                        به ياد آشنا من

 

ستاره ها نهفته اند در آسمان ابري

دلم گرفته اي دوست هواي گريه با من   

 

                                       هواي گريه با من  

 

ستاره ها نهفته اند در آسمان ابري

دلم گرفته اي دوست هواي گريه با من   

 

                                       هواي گريه با من    

 

دلم گرفته اي دوست هواي گريه با من 

 Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 18:46 توسط مهران یوسفی |

با سلام خدمت مخاطبان و دوستان عزيز اين وب.بنده به علت دغدغه هایی که این روزها دارم فرصت نمی کنم بیام و زود به زود اینجا رو اپدیت کنم.به جایی رسیدم که نمی تونم راحت و با اون مهر و عشق همیشگی اینجا دردودل کنم.هر وقت هم میام اینجا مثل یه ادم جا افتاده ۴۰ ساله می نویسم !! .

چندی پیش دوستان سئوالات و نظراتی رو مطرح کردن که بنده صلاح دیدم بیام و جوابشون رو از همین جا بدم !!

۱.دوستی اشاره کرده بودند که من چرت و پرت می نویسم اینجا .( البته بنده از اصطلاح چرت و پرت استفاده کردم.این دوست عزیز از فرهنگ و اصطلاحاتی به دور از ادب استفاده کردند !!)

در جواب باید بگم من اینجا رو واسه دل خودم زدم.اون روزی هم که اینجا رو زدم هدفم این بود که درد دل هام رو توش بنویسم.اگر کسی اومد توی این وب و از محتویات و مطالب خوشش نیومد مجبور نیست دیگه به این وب بیاد !!   ..   مارو به خیر و شما رو به سلامت  !!

۲.شخصی گفته بودند که من خیلی بچه هستم و بهتر اینجا رو تعطیل کنم و برم پی بازی گرگم به هوا با بچه محل هام !!

من ابتدا واسه این افراد که بدون هیچ شناختی از من و زندگی فلاکت بار من ، میان اینجا و بدون هیچ دلیلی هرچی دلشون می خواد به من میگن و میرن ، متاسفم .

دوما" بنده هیچ دلیل قانع کننده ای برای خودم نمی بینم که بیام و به این افراد پست فکر از این قبیل رو بفهمونم که ..     وقت اضافه واسه این ذلیل بشر ندارم !! 

من کاملا" انتقادپذیر هستم اما این دلیل نمیشه هرکی هر چیزی دلش خواست توی بخش نظرات بنویسه !! .در صورت مشاهده نظری که در اون از اصطلاحاتی به دور از ادب استفاده شده بلافاصله نظر حذف می شه.

در پایان از دوستانی که نظرات و پیشنهاداتی راجع به این وبلاگ و حتی خود من دادن نهایت سپاس و تشکر رو دارم.

 تقدیم به همه ی شما دوستانم .

+ نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت 22:29 توسط مهران یوسفی |

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

از هر کرانه تیر دعا کرده​ام روان

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست


 

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

آری شود ولیک به خون جگر شود

کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

آری به یمن لطف شما خاک زر شود

یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

سرها بر آستانه او خاک در شود

دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

 

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387ساعت 12:33 توسط مهران یوسفی |

از غم دل

هر كه گفته

خوش گفته

 من اما

نتوانم

هرگز

نتوانم گفت

آنچه به دل من

گذشته ...

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387ساعت 12:32 توسط مهران یوسفی |

غرور هدیه شیطان است و عشق هدیه خداوند،

ما هدیه شیطان را به هم می دهیم

ولی هدیه خداوند را از هم پنهان می کنیم.

+ نوشته شده در جمعه 12 مهر1387ساعت 16:39 توسط مهران یوسفی |

 

به سنگ ها گفتند لحظه ای انسان باشید،

سنگ ها گفتند هنوز به قدر کفایت سخت نشده ایم.!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 17:34 توسط مهران یوسفی |